در زمانهای بسیار قدیم مرد پارسایی زندگی می کرد که موجب شگفتی کروبیان آسمان و فرشتگان مقرب پروردگار شده بود. از این رو به سراغش آمدند تا علت زهد و تقوا و نیکویی او را کشف کنند. او را دیدند که گرم کار خویش بود و همان گونه که اختران نور می افشانند و گلها رایحه معطر خود را می پراکنند و بر آن آگاهی ندارند ، او نیز از کار خود بی خبر بود و تنها دو کلمه ورد زبانش بود : داد و دهش ، دادن و بخشیدن. بعضی وقتها این دو کلمه را هم ادا نمی کرد و نیات وی را لبخندش مشهود می گشت و عشق و مهربانی و نیکدلی از وجنات او خوانده می شد. فرشتگان به خدا گفتند : ای سرور ما او را قدرت برخورداری از معجزه عطا فرما.خداوند فرمود : من راضی هستم... بروید از او سوال کنید چه می خواهد و چه آرزویی دارد.فرشتگان بازگشتند واز مرد پارسا پرسیدند : شما چه می خواهید و چه آرزویی دارید؟ او با همان لبخند همیشگی خود جواب داد : من چه آرزویی می توانم داشته باشم؟ خداوند مرا مشمول لطف و عنایت خود کرده است وبنابراین ... همین کافی است تا هیچ آرزویی در دل نداشته باشم و مرحمت او مرا از همه چیز بی نیاز کرده ا ست.فرشتگان اصرار ورزیدند : بالاخره شما بایستی چیزی بخواهید و صاحب کرامت و معجزه بشوید در غیر این صورت اجبارا در اختیار شما قرار داده خواهد شد. مرد پارسا ناگزیر اظهار داشت : بسیار خوب ... اگر ممکن باشد اعمالی که انجام می دهم و کارهای نیکویی که می کنم ، حتی خودم هم از آنها خبردار نشوم. فرشتگان حیران و سرگشته به مشورت با هم پرداختند و سرانجام نقشه ای طرح کردند. هر بار که مرد پارسا از کوی و برزنی گذر می کرد و سایه اش به دنبالش می آمد ، او قادر به دیدن آن نمی شد ولی در همان حال می توانست بیماران را شفا دهد و دردمندان را تیمار کند و از آلام ایشان بکاهد و مرهمی بر دلهای پریشان بگذارد.

به این ترتیب مدتها گذشت و روزگار به گردش خود ادامه داد. هر دفعه که مرد پارسا از جایی عبور می کرد و سایه اش بر هر سو که می افتاد ، خلنگ زار به بستانی نزه و سرسبز و با طراوت تبدیل می شد و گیاهان از خاک می رستند و شکوفه ها می شکفتند و چشمه سارهای خشکیده پر آب می شدند و آب در جویبارها و نهرها جریان پیدا می  کرد و رنگ گلگون به چهره پریده و نزار کودکان باز می گشت و مادران را شاد و خوشحال می ساخت. بر همین منوال مرد پارسا زندگی روزانه خویش را ادامه می داد در حالی که به هر سرایی که می رفت و از هر کوچه ای که گذر می کرد همچون ستارگان نورافشانی می کرد و همه جا را روشن و فروزان می نمود و به سان گلهایی که عطر روح نو از خویش را می پراکنند ، او نیز چنین می کرد بی آنکه خود از آن آگاه باشد. مردمان نیز فروتنی و تواضع او را قدر می نهادند و در سکوت سر در پی او می گذاشتند ولی هیچگاه درباره معجزات او سخنی نمی گفتند و اشاره ای نمی کردند. رفته رفته مرور زمان موجب آن شد تا حتی نامش را هم از خاطر بردند و تنها او را به این نام می نامیدند «مرد پارسا» .