پیام

یاد تو

هر زمان كه از جور  روزگار
و رسوايي ميان مردمان
در گوشه ي تنهايي بر بينوايي خود اشك مي ريزم،
و گوش ناشنواي آسمان را با فريادهاي بي حاصل خويش مي آزارم،
و بر خود مي نگرم و بر بخت بد خويش نفرين مي فرستم،
و آرزو مي كنم كه اي كاش چون آن ديگري بودم،
كه دلش از من اميدوارتر
و قامتش موزون تر
و دوستانش بيشتر است.
و اي كاش هنر اين يك
و شكوه و شوكت آن ديگري از آن  من بود،
و در اين اوصاف چنان خود را محروم مي بينم
كه حتي از آنچه بيشترين نصيب را برده ام
كمترين خرسندي احساس نمي كنم.
اما در همين حال كه خود را چنين خوار و حقير مي بينم
از بخت نيك، حالي به ياد تو مي افتم،
و آنگاه روح من
همچون چكاوك سحر خيز
بامدادان از خاك تيره اوج گرفته
و بر دروازه ي بهشت سرود مي خواند
و با ياد  عشق  تو
چنان دولتي به من دست مي دهد
كه شأن سلطاني به چشمم خوار مي آيد
و از سوداي مقام خود با پادشاهان، عار دارم. 

ویلیام شکسپیر

نه از تو ؛ نه از من

 

نقل است شیخ ابوالحسن خرقانی خود و خلق را در خالق محو می‌دید اما در سلوک خویش از هر فرصتی برای شکستن دیوارهای تفرقه قوم گرایی و هرنوع برتری انسانی بر انسان دیگر استفاده کرده‌است و طریق وصول به خالق را خدمت به خلق معرفی کرده‌است. زیبایی مکتب شیخ در این است که انسان‌ها را می‌بیند و خدمت می‌کند اما برای آنها در برابر حق تعالی موضوعیتی قایل نیست بلکه چون به وحدت خالق و مخلوق معتقد است، و خدمت به خدا و برتر از عبادات ظاهری می‌شناسد. او به انسان‌ها خدمت می‌کند و غمخوار آدمیان است نه به خاطر عبادت نه برای رسیدن به بهشت موعود و گریز از جهنم بلکه به خاطر نفس انسانیت، او که چنین صمیمانه می‌سراید:

آن دوست که دیدنش بیاراید چشم   بی دیدنش از گریه نیاســــاید چشم
مارا ز برای دیدنش باید چشــــــــم   گر دوست نبیند به چه کار آید چشم

با همین چشم که غیر از دوست را نمی‌بیند.

از شیخ پرسیدند که جوانمردی چیست؟ گفت آن سه چیز است اول سخاوت دوم شفقت بر خلق سوم بی‌نیازی از خلق. و اوج این انسان دوستی شعاری است که گویند در خانقاه شیخ نوشته بود:

هر که در این سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید چه آنکس که به درگاه باریتعالی به جان ارزد البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد.


در نوشته‌های منسوب به شیخ ابوالحسن خرقانی خواهیم دید که نتیجه فرهنگ خاص عرفان ایشان چگونه به خدامداری می‌رسد.

روزي شيخ ابوالحسن خرقانی نماز مي خواند. آوازی شنيد که
ای ابوالحسن، خواهی که آنچه از تو می دانم با خلق بگويم تا سنگسارت کنند؟
شيخ گفت: بار خدايا! خواهی آنچه را که از "رحمت" تو می‌دانم و از "بخشایش" تو می‌بينم با خلق بگويم تا ديگر هيچکس سجده‌ات نکند؟
آواز آمد: نه از تو؛ نه از من. 
                                                 
 
 
 

دیدن

ضروری نیست کسی به شما بگوید که چگونه ببینید

...  فقط ببینید.

 

 

یک داستان کوتاه

جنایتکاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پرگرد و خاک و دست و صورتی کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید. چند روزی بود که چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود. او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود. بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند. دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلویچشمش دید. بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و.... پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت. میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم !

سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد. این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت، فراری دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت.

آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد. میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت. عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت. زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برایکسی که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند. میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت. پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند. سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد، با همان لباسی که در عکس روزنامهپوشیده بود. او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود. دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند. او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید. موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوشمیوه فروش گفت : "آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان". سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد.

میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود : من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم . هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیممی گرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت.

بگذار جایزه پیدا کردن من ،جبران زحمات تو باشد ...

مسافر آسمان

هدف ما افزودن مسافرین آسمان هاست؛ باید ابتدا قبول نمود و سپس سفر .

 آرزوی ما باز شدن دریچه چشم دیگر شماست که با جسم و چشم های بسته ما را مشاهده نمایید پس حرکت اول با شماست ما شما را یاری می نماییم هر قدر خود را قوی بدارید و به امواج موجود در بعدهای دیگر می پیوندید که پس از جدایی با بودن در مکان های تعیین شده به بودن بُعد خود بسیار کمک می نمایید.

در سفر با اراده باید مقصد از پیش معلوم باشد. برای رسیدن به قصری که با برج های مرتفع ساخته شده و درب آهنین و محکم دارد و به روی شما بسته است، باید فکر عاقلانه و بهتری بنمایید که بدون از دیوار بالا رفتن به آن جا برسید.

ما انسان های صدیق را همیشه یاری می نماییم و به طور القا در تصمیمات آن ها دخالت می کنیم تا اسیر نیروهای مرزی نشوند و این شاید کمترین کار و بیشترین مورد باشد.

«سردار»

وقتی شب سپری می شود ...

خدا، بهشت، جهنم، خوبی، بدی، راستی، کژی،نماز، روزه، گناه، ثواب، عِقاب... مفاهیمی که خیلی زود با آن ها آشنا شدم. سجود و پرستیدن خدا، سر به آسمان بلند کردن و نجوای بی صدا، آه کشیدن و اشک ریختن، روزه گرفتن و گوش سپردن به نیایش های بامدادان و شامگاهان، جزو اولین خاطرات دوره ی خردسالی و کودکی ام است ...

راز و نیاز، خواستن و گاهی رسیدن و گاهی نرسیدن، آمال و آرزوهای محقق شده و نشده، طلبیدن، عطشِ خواستن، جستجوی نافرجام عشق، چشم انتظار آینده بودن، قلب شکسته، حمل باری به وسعت زندگی های مکرر و فارغ نشدن از آن ها و ... باری به هر جهت. قالب های تعریف شده و شرط و شروط های نامحدود و بی انتهایم، ریشه های مرا در میان سنگلاخی زمخت اسیر ساخته بود. 

من موجودی شرطی با اختیارات تعریف شده بودم. من خدا را تنها و تنها از دریچه ای کوچک، به اندازه ی حقارت خواسته های بی اهمیتم می خواستم. خدا برای من، تنها، فرشته ی استجابت آرزوهایم بود که من، عروسک چوبین و بی قرار، در حسرت آدم شدن، او را تنها برای لحظات ترس و نجات می خواستم. در کام طوفان، بی ایمان و مضطرب و سرگردان؛ بنده ای بی بند عشق و  معلق در خلا وجودی خود ... 

پس کو آن اشرف مخلوقات خداوند؟! پس کو آن کرامات انسانی و خلیفت اللهی؟!

«والفجر؛ واللیل اذا یسر ... »

اعتیاد همسر، دروازه ی کشف حقایق زندگی ام بود و تو راهنمای عزیزم، ید بیضا حیاتم بودی و من اعجاز عشق الهی را در دستان پر مهر تو یافتم.

راهنمای عزیزم، وجود پرمهرت پلی بود تا از ورای توده های ابر و مه و دود، قصری با برج های بلند در برابرم نمایان شود. نظاره گر عبورم بودی از منجلاب پوچی و نیستی تا مدخل دروازه های نور و سعادت و صعود. 

و خوشی و سرمستی ات، راهنمای عزیزم، افزودن مسافری به مسافران آسمان بود.

ره نمای مسیر سبز عشق

عشق و محبت الهی تا ابد در قلب مهربانت، پاینده ... 

(هدف ما افزودن مسافرین آسمان هاست؛ باید ابتدا قبول نمود و سپس سفر . ما در حرکتیم مانند ذرات پوش ها و به قول شما بادکنک ها، اما وجود داریم گرچه نمی بینید. آرزوی ما باز شدن دریچه چشم دیگر شماست که با جسم و چشم های بسته ما را مشاهده نمایید پس حرکت اول با شماست ما شما را یاری می نماییم هر قدر خود را قوی بدارید و به امواج موجود در بعدهای دیگر می پیوندید که پس از جدایی با بودن در مکان های تعیین شده به بودن بُعد خود بسیار کمک می نمایید. در سفر با اراده باید مقصد از پیش معلوم باشد. برای رسیدن به قصری که با برج های مرتفع ساخته شده و درب آهنین و محکم دارد و به روی شما بسته است، باید فکر عاقلانه و بهتری بنمایید که بدون از دیوار بالا رفتن به آن جا برسید. ما انسان های صدیق را همیشه یاری می نماییم و به طور القا در تصمیمات آن ها دخالت می کنیم تا اسیر نیروهای مرزی نشوند و این شاید کمترین کار و بیشترین مورد باشد. «سردار»)

 

همراه با عشق و احترام، اکرم

رحمت طبیعت

قرآن از عشق و محبت به انسان می گوید. انجیل می گوید، "خداوند همان عشق است". بودا درباره مهر ورزیدن به همه موجودات زنده بسیار سفارش و موعظه کرده است. تمامی مکاتب و ادیان الهی از محبت می گویند.

آری، طبیعت همان عشق است: همه مخلوقات عشق ناب و خالص را بشکل روشنی نشان می دهند. نه تنها نسبت به نوع بشر،  بلکه حمایت کردن و عشق ورزیدن به تمامی موجودات، حتی یک برگ علف و هر شاخه ای از یک درخت.

شاید گیاهی ناشناخته در محلی دورافتاده قرار داشته باشد، ولی وقتی که زمانش فرا برسد، شکوفه خواهد زد و عشق طبیعت به آن گیاه جاری خواهد شد.

در یک شمای بزرگتر و کیهانی، همه موجودات به اندازه یکسان رحمت طبیعت را دریافت می کنند.

و در پاسخ، همه موجودات باید به یک اندازه سپاسگزار این رحمت باشند و درب های قلب خود را برای دریافت امواج عشق بگشایند.

 

http://static.cloob.com/public/user_data/album_photo/2223/6666740-b.jpg

 

زمان در گذر است


زمان درگذر است

    فرصت ها مي گذرند

      شايدديرباشد براي گفتن

                         دوستت دارم

براي تقديم يك نگاه زيبا

                        به پدر

                             به مادر

                                به همسر

                                     به يك دوسـت ...

ومن از عمق وجودم مي دانم

                    كه زمـان درگذر است...

                                 پس بيا قدرلحظات با هم بودن رابدانيم ...

طنین عقل

چشمانت را ببند؛

خارج از هیاهوی زندگی 

خارج از آرزوهای بی پایان ...

تنها و تنها خودت و خودت باش ...

می شنوی؟ ... صدایش آرام است و بی لرزش ... آرام است و بی هیجان ... آرام است و بی دغدغه ...

نوایش تو را به خلسه می برد ... تو را به آسمان می برد و رها می کند و تو آن زمان حس می کنی که چه قدر سبکی ... و چه قدر راحتی ... و چه قدر آرامی ...

این صدای عقل توست؛

به طنین خوش آهنگ نوایش، گوش جان بسپار ...

ضرر نمی کنی ... به تو قول می دهم ...