که عشق آسان نمود اول

سیاهچاله : امشب چگونه ای ماه؟ من امشب تو را در تاریکی خود ، همانند شب هایی که بر من نورافشانی می نمودی ، رویت نمودم. از این رو صدایت نکردم. تو برای این که به خواست درونی ات آگاه شوی ، و به آن دست یابی ، به آرامش بیشتری نیاز داری!

ماه : ممنونم! من دائما در حال تغییر هستم. حالت ثابتی ندارم. گاهی آنقدر لاغر می شوم که دیگر نمی توانند مرا رویت نمایند. اما در زمستان و پاییز ثبات بیشتری دارم.

سیاهچاله : تو بیشتر خود را در آبهای زمینی که در مدارش گرفتار آمده ای رویت نموده ای ، اما من همیشه تو را همین گونه ، با تمام خوبی ها و زشتی هایت ، همین گونه زیبا و شکوهمند دیده ام.

ماه : من برای خارج شدن از مدار زمین ، خود را پنهان و نامرئی می کنم و همین که احساس می کنم او دیگر رهایم کرده است دوباره به حالت اول خود باز می گردم. ولی همه چیز مانند گذشته دوباره تکرار می شود.

سیاهچاله : تکانه ای می تواند تو را از مدارش خارج نماید. اما تو برای این که در مدار زمین دیگری قرار نگیری ، به جرم بیشتری نیاز داری. تو می توانی به تدریج آن قدر با کمک جرم های کوچک ، آن قدر سنگین شوی که دیگر هیچ سیاره ای نتواند تو را در ماندن در مدارش متعهد کند. اما آن هنگام دیگر ، تنها سیاره ای تنها و سرگردان خواهی بود.

ماه : تو همه این ها را از کجا می دانی؟

سیاهچاله : من خود قبلا همه این ها بوده ام و آخرین بار ستاره ای پرنور ، لطیف و درخشان ، سوزان و نیرومند ، و سیارات بسیاری در مدارم می چرخیدند ، و همانند پروانه ها ستایشم می کردند ، و اما از این که سیاره های بسیاری در مدارم می چرخیدند و مرا مانند پروانه ها ستایش می کردند ، آن قدر نورافشانی نمودم ، که در خود فروشکستم. می توانستم ستاره نوترونی پرمدعا و یا کوتوله سفید عقده ای باشم. که با جاذبه نیرومندش ، هر چیزی به غیر از نور را مجذوب خود می نمود. اما آن قدر مغرور بودم که ترجیح دادم سیاهچاله باشم تا کسی نتواند خرد شدنم را رویت کند.

ماه : از تابش دائم و شبانه خود خسته ام. می خواهم خورشید باشم.

سیاهچاله : من از اجرام سهمگینی که دائم خود را برویم می اندازند و سنگینی شان پشتم را خم می کند ، با تابش خیره کننده تو ، بخارات درخشانی پدید آورده ام ، آنها مواد اولیه زایش ستارگان هستند. آنها را با خود بردار و هر وقت احساس خستگی نمودی با یاد داشته باش که من تو را دوست دارم. تا کرانه ی بیکران ، به پهنای آسمان ، به اندازه پرنورترین ستارگان ، به وسعت لامکان ، و یا به دیگر سخن ، تا به انتهای اعداد. بخارات درخشان را با خود بردار ، شاید با خورشید شدن تو من هم از سیاهی خارج شوم.

(بخشی از سی دی سیاهچاله ها با استادی آقای امین دژاکام)

اشاره

خدای من!

کمک کن اگر خواستم درباره کسی قضاوت کنم ،

 کمی با کفش های او راه بروم!

معنای محبت

امواج عشق و محبت در کائنات ، یکدیگر را جذب می کنند ، یعنی انسانهایی که دارای این خصوصیات هستند ، همدیگر را می یابند و با جمع شدن و جذب شدن به هم خطی درست می کنند و خود و دیگرانی که همسو با آنها هستند را می یابند و این هر روز ازدیاد می یابد و از نیروهای مخرب ، کم می گردد.

تکرار و تداوم آن مانند آن است که رودها و اقیانوس های صاف و زلالی بوجود آیند که قوت یا غذای نیروهای راستین در هر نقطه از عالم بشوند و ...

آنگاه محبت ، این کلمه زیبا ، معنی دار می شود و همه دارای اندیشه و تفکر نیکویی می گردند و خصومت و دشمنی ، بی معنی می شود زیرا هر چیزی که بخواهد، در معنا ، معنای راستین می یابد و به لحاظ نداشتن غذا و سرپناه و خیلی مسائل ، در مقابل هم قرار نمی گیرند.

بند عشق

آن زمان که اندیشه ام گرفتار تارهای جهل و ناآگاهی  بود ، هرگز در مخیله ام نمی گنجید که روزی بتوانم بی مهابا در آسمان عشق و معرفت الهی به پرواز در آیم ، اگر چه با بالهایی نورس و گاهی افتان و خیزان ، اما همین اندک توان ، وجودم را سرشار از وجد و سرور می سازد.

من این حال خوش را هماره مدیون تو هستم و سرمست از باده عشق، با بانگی به وسعت تمامی هستی فریاد سر می دهم :

تو را دوست دارم و در برابر عظمت وجودت سر تعظیم فرود می آورم و از خداوند صلح و آرامش هر چه بیشتر را برایت آرزو می کنم.

 

پوسته ی ظاهری

در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبه ی راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد . بنا بر این استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد . این روال سال ها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد . سال ها بعد استاد بزرگ در گذشت ؛ گربه هم مرد .

راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند .

 سالها بعد استاد بزرگ  دیگری رساله ای نوشت در باره ی اهمیت بستن گربه!

 ***

از بیانات دلکش ایده های عالی و وظیفه شناسی، برادری جهانی بوجود نمی آید. چیزی بیشتر لازم است، تا نهاد جهانیان، از چنگال آز و خودخواهی رهایی یابد، نیاز فوری بشریت امروز، سازمانهای مختلف نیست، بلکه عشق و مهر پاک و خالص است.

 تشریفات ظاهری در برابر عشق خداوندی ارزش ندارد.

 

اشاره

بیاموزیم به آنهایی که دوستشان داریم ،

 هر روز با چشمانی نو بنگریم.

ما در ره عشق نقض پیمان نکنیم

امشب ، در یک خواب عجیب ، رو به سمت کلمات

باز خواهد شد، باد چیزی خواهد گفت

سیب خواهد افتاد، روی اوصاف زمین خواهد غلتید

تا حضور وطن غایب شب خواهد رفت ، سقف یک وهم فرو خواهد ریخت

چشم ، هوش محزون نباتی را خواهد دید ، پیچکی دور تماشای خدا خواهد پیچید

راز سر خواهد رفت ، ریشه زهد زمان خواهد پوسید

سر راه ظلمات

لبه صحبت آب

برق خواهد زد ، باطن آینه خواهد فهمید.

امشب ، ساقه معنی را ، وزش دوست تکان خواهد داد

بهت پرپر خواهد شد.