عشق و تاثیرات آن

هر انسانی با تشرف به آیین عشق پا به این سیاره خاکی می گذارد . عشق کیهانی عظیم است که عالم چهار بعدی و یا دنیای شگفتیها را برای انسانها باز می کند . قدرتمند ترین نیروی مغناطیستی موجود در عالم هستی که می تواند همه چیز را به یکباره دگرگون و یا از نوع بازسازی کند عشق است عشق یعنی ظهور خداوند . که این حضور و ظهور در تمامی کائنات به طور گستره وجود دارد . عشق راستین با خود بیگانه است و از هر چه ترس رها و آزاد بدون هیچ چشمداشت و اندکی توقع بر محبوب می بارد شادمانیش در بخشیدن است نه ستادن . محال است که انسان بتواند چیزی را بدست آورد که خود هرگز نبخشیده است . بزرگان می گویند عشقی در حد کمال ببخش تا عشقی در حد کمال بستانی . رنج موجود از عشق برای پیشرفت آدمها ضروری نیست . رنج زاییده تخلف از قانون معنویت است ولی گویی اندکی از انسانها می توانند روح خفته خود را بی رنج بیدار کنند ، همه انسانها معمولا هنگام شادی خودخواه می شوند و قانون کارما خود به خود به کار می افتد آدمی اغلب به علت ناسپاسی و قدرنشناسی چیزی را از دست می دهد و از فقدان آن رنج می کشد . پس انسانها با بی خبری از قانون خداوندی سبب نابودی خود می شوند همه امراض و دلتنگیها زاییده تخلف از قانون عشق و محبت اند . بوم رنگهای نفرت و انزجار و انتقاد انسانها ، لبریز از بیماریها و اندوه بسیار به سوی خود آنها باز می گردد . گاهی اوقات برای خیلی از انسانها پیش آمده که از خطایی که سالها پیش در حق کسی کرده اند هنوز افسوس می خورند خطای گذشته را نمی شود جبران کرد ولی می توان آن را با مهربانی در حق کسی دیگر خنثی کرد . غصه و حسرت و ندامت یافته های تن را پاره پاره و فضای پیرامون آدمی را مسموم می کند . در عشق و محبت ترس نیست بلکه عشق کامل ترس را کنار می زند زیرا ترس عذاب دارد و کسی که ترس دارد در عشق کامل نشده است . پس همه انسانها در فطرت خود نیازمند عشق و محبت هستند و تنها عشق است که انسان را می تواند متحول سازد و او را به راه تعادل برساند . با گرمی عشق ومحبت است که زندگی معنا می یابد و انسان به سلامت روحی و اعتدال روانی دست می یابد . تاثیر نیروی عشق در زایل کردن رذایل اخلاقی از دل می باشد که مانند تاثیر مواد شیمیایی برروی فلز است یک کلیشه ساز با تیزاب اطراف حروف را از بین می برد نه با ناخن و چاقو . پس عشق راستین خود مانند دستگاهی خودکار می ماند که رذایل را جمع می کند و بیرون می ریزد .

تنها پیوند محبت است که انسانها را بهم متصل نگاه داشته است و انسانهای فاقد محبت بسان ظرفهایی هستند تهی .

منبع : وبلاگ خانم راد

علم عشق در دفتر نباشد

یكی از مریدان عارف بزرگی، در بستر مرگ استاد از او پرسید:
مولای من استاد شما كه بود؟
عارف: صدها استاد داشته ام.
مريد: كدام استاد تأثیر بیشتری بر شما گذاشته است؟
عارف اندیشید و گفت:

در واقع مهمترین امور را سه نفر به من آموختند.

اولین استادم یك دزد بود.شبی دیر هنگام به خانه رسیدم و كلید نداشتم و نمی خواستم كسی را بیدار كنم. به مردی برخوردم، از او كمك خواستم و او در چشم بر هم زدنی در خانه را باز كرد. حیرت كردم و از او خواستم این كار را به من بیاموزد. گفت كارش دزدی است. دعوت كردم شب در خانه من بماند. او یك ماه نزد من ماند. هر شب از خانه بیرون میرفت و وقتی برمی گشت می گفت چیزی گیرم نیامد. فردا دوباره سعی می كنم. مردی راضی بود و هرگز او را افسرده و ناكام ندیدم.

دوم سگی بود كه هرروز برای رفع تشنگی كنار رودخانه می آمد، اما به محض رسیدن كنار رودخانه سگ دیگری را در آب می دید و می ترسید و عقب می كشید. سرانجام به خاطر تشنگی بیش از حد، تصمیم گرفت با این مشكل روبه رو شود و خود را به آب انداخت و در همین لحظه تصویر سگ نیز محو شد.

استاد سوم من دختر بچه ای بود كه با شمع روشنی به طرف مسجد می رفت. پرسیدم: خودت این شمع را روشن كرده ای؟گفت: بله. برای اینكه به او درسی بیاموزم گفتم: دخترم قبل از اینكه روشنش كنی خاموش بود، میدانی شعله از كجا آمد؟ دخترك خندید، شمع را خاموش كرد و از من پرسید:شما می توانید بگویید شعله ای كه الان اینجا بود كجا رفت؟ همیدم كه انسان هم مانند آن شمع، در لحظات خاصی آن شعله مقدس را در قلبش دارد، اما هرگز نمیداند چگونه روشن میشود و از كجا می آید ...

 گفتم كه: بوي زلفت، گمراه عالمم كرد.

گفتا: اگر بداني، هم اوت رهبر آيد

 

روزت مبارک مادر

راهنما

خیلی دور نیست

زمانی که در برزخ وجودی خود ، دست و پا می زدم

اسیر نفس بودم و نفس اسیر بند ابلیس

اما

نگاه مهربان و زلال تو

یخ های اندیشه ی متحجرم را شکست

و آفتاب درخشان چهره ات

گرمای دلچسب بهاری را برایم به ارمغان آورد.

و اینک...

واژه ها برای توصیف مهر آسمانی ات قاصراند اما...

راهنمایم!

نام مهربانت

برای همیشه در قلبم حک شده و ...

دوستت دارم