حلاج:
(کنار کرسی٬دو زانو روی سجاده نشسته است و در حال سلام دادن و اتمام است)السلام علیکم و رحمه الله و برکاته(سجده می کند٬از سجده بلند می شود و در حالیکه دو زانو روی سجاده نشسته است دست هایش را روی به آسمان بلند می کند.)
حق٬حق٬حق٬اناالحق
حق٬حق٬حق٬اناالحق
تو شاهد هستی که من هرگز نگفته ام خدا هستم٬من هرگز نگفته ام خدا در درون من است٬من گفته ام من حق هستم٬یعنی سخن من حق است٬حقیقت است٬راست است٬من دروغگو نیستم٬آنانی که با راستی و حقیقت مشکل داشتند مخالف من شدند و مرا بردار کردند چون سخن حق اسلحه ای بود که بنیاد کژی را به لرزه در می آورد٬به همین دلیل مرا از میان برداشتند ولی نمی دانستند که
حقیقت در اعمال و ادامه تقاب از رخ برمی گیرد!
من آموختم آنچه بایستی می آموختم٬آیا زمانی دیگر و آغازی دیگر فرا نرسیده؟
(دوباره سر به سجده می گذارد و با صدای بلند گریه می کند)من به تو عشق می ورزم و تمامی هستی را دوست دارم٬من همیشه عشق به خالق را در عشق ورزیدن و خدمت کردن به مخلوقات تو می دیدم.یاریم ده٬که از این عشق و شوق در حال سوختنم و قبل از خاکستر شدن و بر باد رفتنم یاریم ده.
فرشته:
(نوری شدید به اطاق وارد می شود و در میان نورفرشته ظاهر می شود)برخیز حلاج٬بلند شو٬صدای ناله های تو در آسمان شنیده شدد٬چون از اعماق وجودت حرف می زدی٬برخیز٬دست های تو را بریدند٬هم اکنون دست های تواناتری داری٬پاهای تو را قطع کردند!هم اکنون قدرت پاهای تو با رعد و برق و صاعقه برابری می کند٬سر تو را از بدن جدا کردند٬هم اکنون سر تو بر تارک عرش سرافراز است و بلند مرتبه.
برخیز و ناله نکن٬
حلاج:
(سر از سجده بند می کند در حالیکه اشک های خود را پاک می کند با تبسم)
دوباره آمدی؟زمان زیادی منتظرت بودم.
فرشته:
آری آمدم٬چگونه ای؟به کجا رسیدی؟
حلاج:
خوبم به جایی رسیده ام که می دانم ما هرگز نمی توانیم خورشید را پنهان کنیم٬ما هرگز نمی توانیم پرده ای روی ماه قرار دهیم٬همان طور وجود کوهها را نمی توانیم نادیده بینگاریم.
فرشته:
پس آنها در این چرخه تولد یافته٬خلقت بدون آنها معنا ندارد. آن ها در تمامی موجوداتی که داری محبت هستند نفوذ دارند.
از آن ها بیرون می آیند و دوباره به صورتی به ژرفای وجود تک تک مخلوقین الهی می روند.این بازتاب ها ادامه دارد؛
آری ادامه دارد؛
و محبت!
حلاج:
آری٬محبت٬محبت آغاز و پایان مشخصی ندارد!محبت قرار دادی نیست٬محبت صوری نیست٬محبت یه لمس و سخن نیست٬محبت یک حقیقت است . چشم دل می خواهد تا آن را حس نماید.
راستی به چه منظور آمدی؟
فرشته:
آغازی دیگر خواسته ی تو اجابت شد و من هم اکنون برای تو فرمان دارم.
حلاج:
چه فرمانی؟
فرشته:
یک فرمان و یک پیام.
حلاج:
خوشحالم ٬بگو
فرشته: کدام را اول بگویم!پیام محبت را یا فرمان را؟
حلاج:
هر کدام را٬برای من هر دو ارزشمند است.
فرشته:
پس اول پیام را می گویم(کاغذ لوله کرده ای را باز می کند و می خواند)
(محبت)
آنچه باور است٬محبت است٬.
آن چه نیست٬ظروف تهی است.
من که می گویم کلام خود نیست.
بلکه فردیست در جمع بیکران هستی که باورش کار هر کسی نیست
مگر معنای آن بداند که ان چیست.
ارابه ها را در بیکران به حرکت در آورید که نگهبانان ماورا به آنچه در زمین می گذرد نیازمندند.
بشکافید آنچه شکافتنی نیست.
در دل سنگ بروید و ترکیب ها را جدا نمایید...
(تعارف خراسانی)
+ نوشته شده در جمعه ۱۰ شهریور ۱۳۹۱ ساعت توسط AkraM
|