صد نکته از این معنی

جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست ...
عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟
گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد.
بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟
گفت: خودم را می بینم !
عارف گفت: ولی دیگر دیگران را نمی بینی !
آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند و آن چیزی نیست جز "شیشه"
اما در آینه لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی
این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن :
وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آنها احساس محبت می کند.
اما وقتی از جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می بیند !
تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش جیوه ای را از جلو چشم هایت برداری، تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری .

 

زنجیره های عشق

عشق کلمه ای است با معنای چند گانه ، آرام آرام آغاز می شود و سپس ادامه می یابد و کم کم معنای محبت ، پیدا می شود و آنگاه که در ادامه و در طول زمان ، خلوص یافت ، کلمه ای دیگر پدیدار می گردد.

عشق را توصیفی نیست ، عشق به بدن نیست ، عشق به لمس نیست ، عشق به سخن نیست ، عشق به قرارداد نیست که حدی برای او قائل بشویم.

عشق را با هیچ چیزی نمی توان قیاس نمود. عشق ، گذاشتن و رفتن و رفتن و بازگشتن و کامل شدن و پیوستن به او که از او هستیم.

عشق یعنی همان قدرت مطلقی است که به صور مختلف در چرخش های متوالی با ماست و ما وقتی به او می رسیم که کامل شده باشیم ، یعنی خود او شویم.

 

ای دوست قبولم کن و جانم بستان

 ای دوست قبولم کن و جانم بستان..... مستم کن و از هر دو جهانم بستان
با هر چه دلم قرار گیرد بی تو .......... آتش به من اندر زن و آنم بستان

ای زندگی تن و توانم همه تو ........... جانی و دلی ای دل و جانم همه تو
تو هستی من شدی از آنی همه من...... من نیست شدم در تو از آنم همه تو

باز آی که تا به خود نیازم بینی.......... بیداری شب های درازم بینی
نی نی غلطم که خود فراق تو مرا....... کی زنده رها کند که بازم بینی

هر روز دلم در غم تو زارتر است..... وز من دل بی رحم تو بیزارتر است
بگذاشتیم غم تو نگذاشت مرا .......... حقا که غمت از تو وفا دارتر است

خود ممکن آن نیست که بر دارم دل..... آن به که به سودای تو بسپارم دل
گر من به غم عشق تو نسپارم دل...... دل را چه کنم بهر چه می دارم دل

در عشق تو هر حیله که کردم هیچ است..... هر خون جگر که بی تو خوردم هیچ است
از درد تو هیچ روی درمانم نیست...... درمان که کند مرا که دردم هیچ است

من بودم و دوش آن بت بنده نواز ........ از من همه لابه بود و از وی همه ناز
شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید.... شب را چه گنه حدیث ما بود دراز

دل تنگم و دیدار تو درمان من است ....... بی رنگ رخت زمانه زندان من است
بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی...... آن کز غم هجران تو بر جان من است

ای نور دل و دیده و جانم چونی......... ای آرزوی هر دو جهانم چونی
من بی لب لعل تو چنانم که مپرس ..... تو بی رخ زرد من ندانم چونی

افغان کردم بر آن فغانم می سوخت ..... خامش کردم چو خامشانم می سوخت
از جمله کران ها برون کرد مرا ....... رفتم به میان و در میانم می سوخت

من درد تو را ز دست آسان ندهم ......... دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم ....... کان درد به صد هزار درمان ندهم

                                                                     مولانا

آنچه باور است محبت است.

 

حلاج:

(کنار کرسی٬دو زانو روی سجاده نشسته است و در حال سلام دادن و اتمام است)السلام علیکم و رحمه الله و برکاته(سجده می کند٬از سجده بلند می شود و در حالیکه دو زانو روی سجاده نشسته است دست هایش را روی به آسمان بلند می کند.)

حق٬حق٬حق٬اناالحق

حق٬حق٬حق٬اناالحق

تو شاهد هستی که من هرگز نگفته ام خدا هستم٬من هرگز نگفته ام خدا در درون من است٬من گفته ام من حق هستم٬یعنی سخن من حق است٬حقیقت است٬راست است٬من دروغگو نیستم٬آنانی که با راستی و حقیقت مشکل داشتند مخالف من شدند و مرا بردار کردند چون سخن حق اسلحه ای بود که بنیاد کژی را به لرزه در می آورد٬به همین دلیل مرا از میان برداشتند ولی نمی دانستند که

حقیقت در اعمال و ادامه تقاب از رخ برمی گیرد!

من آموختم آنچه بایستی می آموختم٬آیا زمانی دیگر و آغازی دیگر فرا نرسیده؟

(دوباره سر به سجده می گذارد و با صدای بلند گریه می کند)من به تو عشق می ورزم و تمامی هستی را دوست دارم٬من همیشه عشق به خالق را در عشق ورزیدن و خدمت کردن به مخلوقات تو می دیدم.یاریم ده٬که از این عشق و شوق در حال سوختنم و قبل از خاکستر شدن و بر باد رفتنم یاریم ده.

فرشته:

(نوری شدید به اطاق وارد می شود و در میان نورفرشته ظاهر می شود)برخیز حلاج٬بلند شو٬صدای ناله های تو در آسمان شنیده شدد٬چون از اعماق وجودت حرف می زدی٬برخیز٬دست های تو را بریدند٬هم اکنون دست های تواناتری داری٬پاهای تو را قطع کردند!هم اکنون قدرت پاهای تو با رعد و برق و صاعقه برابری می کند٬سر تو را از بدن جدا کردند٬هم اکنون سر تو بر تارک عرش سرافراز است و بلند مرتبه.

برخیز و ناله نکن٬

حلاج:

(سر از سجده بند می کند در حالیکه اشک های خود را پاک می کند با تبسم)

دوباره آمدی؟زمان زیادی منتظرت بودم.

فرشته:

آری آمدم٬چگونه ای؟به کجا رسیدی؟

حلاج:

خوبم به جایی رسیده ام که می دانم ما هرگز نمی توانیم خورشید را پنهان کنیم٬ما هرگز نمی توانیم پرده ای روی ماه قرار دهیم٬همان طور وجود کوهها را نمی توانیم نادیده بینگاریم.

فرشته:

پس آنها در این چرخه تولد یافته٬خلقت بدون آنها معنا ندارد. آن ها در تمامی موجوداتی که داری محبت هستند نفوذ دارند.

از آن ها بیرون می آیند و دوباره به صورتی به ژرفای وجود تک تک مخلوقین الهی می روند.این بازتاب ها ادامه دارد؛

آری ادامه دارد؛

و محبت!

حلاج:

آری٬محبت٬محبت آغاز و پایان مشخصی ندارد!محبت قرار دادی نیست٬محبت صوری نیست٬محبت یه لمس و سخن نیست٬محبت یک حقیقت است . چشم دل می خواهد تا آن را حس نماید.

راستی به چه منظور آمدی؟

فرشته:

آغازی دیگر خواسته ی تو اجابت شد و من هم اکنون برای تو فرمان دارم.

حلاج:

چه فرمانی؟

فرشته:

یک فرمان و یک پیام.

حلاج:

خوشحالم ٬بگو

فرشته: کدام را اول بگویم!پیام محبت را یا فرمان را؟

حلاج:

هر کدام را٬برای من هر دو ارزشمند است.

فرشته:

پس اول پیام را می گویم(کاغذ لوله کرده ای را باز می کند و می خواند)

(محبت)

آنچه باور است٬محبت است٬.

آن چه نیست٬ظروف تهی است.

من که می گویم کلام خود نیست.

بلکه فردیست در جمع بیکران هستی که باورش کار هر کسی نیست

مگر معنای آن بداند که ان چیست.

ارابه ها را در بیکران به حرکت در آورید که نگهبانان ماورا به آنچه در زمین می گذرد نیازمندند.

بشکافید آنچه شکافتنی نیست.

در دل سنگ بروید و ترکیب ها را جدا نمایید...

                                                                                       (تعارف خراسانی)

 

اشاره

بی دریغ، بی ریا، بی منت، محبت کن و ببخش
محبت هایی را که هدیه کرده ای فراموش کن؛ آنان تو را هیچ گاه از یاد نخواهند برد ؛ بگذار هرکه خواست تو را یاد کند،

 لبخندت و مهربانیت جلوه گر باشد.

منصور حلاج

عارف نامی ایران در قرن سوم هجری و اهل فارس بود. تا سن 12 سالگی حافظ قرآن شد. حلاج در سن 26 سالگی به مکه رفت و در آن جا کلماتی می گفت که وجدانگیز بود و حالی داشت. قبل از آن حلاج خرقه تصوف پوشید اما پس از سفر مکه در مراجعت به اهواز رفت و لباس تصوف را درآورد و با صوفیان به مخالفت برخواست و گفت که این رسوم همه نشان تعلق و عادت است.

حلاج سفرهای زیادی انجام داد ، هندوستان ، ماورالنهر (برای ملاقات پیروان مانی و بودا) ، کشمیر ، چین ، سرانجام حلاج برای بار سوم به مکه رفت و در آن جا از خدا خواست که :

(خدایا رسوایم کن تا لعنتم کنند)

حلاج سالها در زندان به سر برد. منصور را برای تعلیمات بدعت گذارانه اش در بغداد دستگیر کردند. اتهامی که به او وارد ساختند و بیشتر در اذهان و خاطرات مانده است این بود که در حال جذبه فریاد (اناالحق) برآورده بود و صوفیه این بیان را در نتیجه وجد و حال می دانند که غرق در حال شهود جمال حق از خود بیخود شود و کلیه تعینات و مظاهر خارجی وجود را ببیند و گناه او را تنها این می دانند که اسرار را فاش و هویدا کرد و عموما او را از قدسین و شهدا به شمار آورده اند.

 سرانجام او را به فجیع ترین وضع شلاق زدند و مثله کردند و به دار کشیدند و سر بریدند و سوزاندند و خاکسترش را به دجله ریختند.

 

در همین نزدیکی

روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود.
از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟
مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم.
حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی.
مورچه گفت: "تمام سعی ام را می کنم...!"
حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشتکار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد.
مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آورد ...چه بهتر که هرگز نومیدی را در حریم خود راه ندهیم و در هر تلاشی تمام سعی مان را بکنیم، چون پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست ...