از رخ عاشق فرو خوان قصه معراج را

عشق ، راز آفرینش و چاشنی حیات و سرمنشأ کارهای خطیر در عالم و اساس شور و شوق و وجد و نهایت حال عارف است .

محبت چون به کمال رسد عشق نام می گیرد و عشق که به کمال رسد به فنا در ذات معشوق و وحدت عشق و عاشق و معشوق منتهی می شود و گر عشق باشد که از مواهب حق است ، هم به حق می کشاند و می رساند و وصال بر دوام ، جای دیدارها و لذات زودگذر را می گیرد:

عشق معراجی است سوی بام سلطان جمال

                                از  رخ  عـاشـق  فروخـوان  قـصۀ   معـراج   را

صوفی وقتی به این حالت رسید در جهانی دیگر می زید یا عالم دیگری در درون خود ایجاد می کند که در آن کین و حسد و خشم و نفاق راه ندارد و خودخواهی و حقارت های بشری مرده و همه جا را نور و صفا و مهر و وفا پر کرده است .

خواجه عبدلله انصاری می گوید : « برکت آسمان ها از سپهر است  برکت جان ها از مهر است ، چنان که مرغ را پر باید آدمی را سر باید ، جوینده را صدق باید و رونده را عشق باید.»

صوفیه به سریان عشق در همۀ موجودات به حسب درجه و لیاقت آنها معتقدند و عشق و محبت را یکی از عالی ترین مبانی و اصول تصوف می دانند. پس عشق عطیه ای آسمانی است و همۀ موجودات در حد خود به حق عشق می ورزند و عشق به آفریدگان نیز از آن رهگذر است که پرتو ذات حق اند و « مجاز پل حقیقت است » .

عشق با این مفهوم وسیع و عالی ، عشقی که مبدأ آن تزکیه و تهذیب نفس و منتهای آن وصول به کمال و فنا در ذات حق است ، عشقی که بالاتر از کفر و ایمان و هدفش خیر مطلق و پر کردن جهان از نور و صفا و خدمت و گذشت و محبت است مفهومی است که صوفیه به عالم اسلام تقدیم داشته اند.

شبلی گوید : « محبت ، آن است که هر چه در دل بود ، جز محبوب ، همه محو کند . »

محیی الدین بن عربی ( ف 638 هـ ) می نویسد : « هر کس عشق را تعریف کند ، آن را نشناخته و کسی که از جام عشق جرعه ای نچشیده باشد ، آن را نشناخته ، کسی که گوید از جام شراب عشق سیراب شدم ، آن را نشناخته چون عشق شرابی است که کسی را سیراب نمی کند . »

به عقیدۀ عارف عشق بزرگترین سرّ و رمز الهی و همۀ مذاهب زاییدۀ آن است ، هر چه بر بنیان عشق استوار باشد حقیقت و جز آن وسوسه و قیل و قال و مایۀ تفرقه و ملال است.

روز بهان بقلی شیرازی عشق را به پنج قسم تقسیم کرده است :

الهی ، عقلی ، روحانی ، بهیمی و طبیعی و برای هر یک خصوصیاتی بیان کرده است :

عشق الهی ، خاص اهل مشاهده ، عشق عقلی از آن اهل معرفت ، عشق روحانی خاص خواص آدمیان ، عشق بهیمی مخصوص اراذل و عشق طبیعی از آن عموم خلق است. و عارف معتقد است امانتی را که خداوند به انسان داد ، همان عشق است .

عشق انگیزۀ تحرک بشری و وجه تمایز انسان از سایر موجودات است.

عشق معجون حیات و مظهر کمال و مثل اعلا و میل ذاتی آدمی به کمال و جاودانگی است. عشق با مصلحت بینی کاری ندارد . عشق در عرفان همان عشق الهی است و اگر گهگاهی مقام عشق در نظر عارفی تنزّل کرده  ( همچون فخر الدین عراقی یا اوحدالدین کرمانی ) باز هم واسطه و پایه برای رسیدن به عشق حقیقی یا الهی شده است وگرنه هیچیک از عرفای اسلامی این واژۀ مقدس و محتوای آن را که تاریخ ولادتش با تارخ ولادت انسان و انسانیت آغاز می شود ، با آلایش ماده گرایی و حیوانیت آلوده نکرده اند.

افلاطون گفته است :« چون آدمی جمال زمین بیند ، جمال حقیقی را به یاد آورد » .

این حدیث قدسی زینت بخش بسیاری از آثار منظوم و منثور عرفانی است :

« مَن طَلَبَنی وَجَدنی وَ مَن وَجَدنی عَرَفنی وَ مَن عرَفَنی اَحَبَنی و مَن اَحبَنی عَشَقنی وَ مَن عشقنی عَشقُتُه قتلتهُ وَ مَن قتلتُهُ فعَلَیََّ دیتُهُ وَمَن عَلیَّ دیتُهُ فَاَناَ دیتُهُ»  هر که طلب کرد یافت ، و هر که یافت شناخت و هر که شناخت به من محبت ورزید و عاشق من شد و هر که عاشق من شد ، من عاشق او شدم و به هر که عاشق شدم ، او را کشتم و هر که را کشتم ، خون بهایش بر من بود و خونبهای هر کس بر من باشد ، خود دیۀ او هستم.

  

عشق یعنی این...

آن قتیل الله فی سبیل الله

آن شیر بیشه تحقیق

آن شجاع صفدر صدیق

آن غرقه دریای مواج

حسین بن منصور حلاج

کار او کاری عجب بود و واقعات پاک باز و جد و جهدی عظیم داشت.

نقل است که درویشی در هنگامه به دار کشیدن از او پرسید که «عشق چیست؟» گفت:«امروز بینی و فردا و پس فردا». آن روزش بکشتند و دیگر روز بسوختند و سوم روزش به باد بردادند ، یعنی، عشق این است.

چون به پای دارش بردند ، گفتند :« حال چیست؟» گفت:« معراج مردان سردار است».

هنگامی که دستش جدا کردند خنده ای بزد ، گفتند:« خنده چیست؟» گفت:«دست از آدمی بسته جدا کردن آسان است مرد آن است که دست صفات – که کلاه همت از تارک عرش در می کشد- قطع کند.» پس پاهایش ببریدند ، تبسمی کرد و گفت:« بدین پای ، سفر خاک می کردم ، قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم کند. اگر توانید آن قدم ببرید». پس دو دست بریده خون آلود بر روی درمالید و روی و ساعد را خون آلود کرد. گفتند: چرا کردی؟ گفت: خون بسیار از من رفت ، دانم که رویم زرد شده باشد شما پندارید که زردی روی من از ترس است. خون در روی مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونه مردان ، خون ایشان است.

سایه او

 

من در قصر پر شکوه و پر رمز و رازی ساکن شده ام تا شگفتی های پروردگار را به دیده اعجاب بنگرم و شاهد افتخار او در خویش خویشتن باشم.

به خدای خویش پناه می برم چون می دانم که زیر سایه او در امان خواهم بود. و راهی راست، زیبا، شاد و پرنشاط برایم می سازد. خداوند قادر متعال است و به افکار من جواب می دهد. من به او ایمان و اعتماد کامل دارم و او هم با عشق و الهام و زیبایی پاسخ مرا می دهد. او مرا زیر پر و بال خود خواهد گرفت و با عشق و نور و صفا از من مراقبت خواهد کرد.

و این خیلی عالی است!

 

شبنم مهر

آنقدر خوبی که در یک لحظه عاشقت شدم، عشق را با تمام وجود احساس کردم و اسیر قلب وفادارت شدم.
آنقدر مهر و محبت در دلت است که باور کردم مثل تو هیچکس در این دنیا نیست.
معنای وفا را برای بی وفایان معنا کردی و ثابت کردی که چقدر به عشقمان وفاداری.
یک آغاز دیگر با قلب پر احساس تو ، آغاز راه خوشبختی با تو ای همسفرم ، چقدر زیباست و چقدر رویایی.
آنقدر ساده و بی ریایی که مهرت در همان لحظه اول به دلم نشست .
مهرت مثل یک شبنم بر روی گل، چه عاشقانه به دلم نشست .
آغازی که گویا هیچگاه پایانی نخواهد داشت .
تو بهترینی ای مهربان، تو برترینی در میان همه عاشقان.
این زندگی تا آخرش با تو بهار است ، این قلب بی طاقتم تا آخرش برای قلب پاکت است.
اگر بگویم تا آخرش با تو هستم ، اگر بگویم که هیچگاه تو را تنها نمیگذارم باور میکنی؟
باورش خیلی سخت است ، در این زمانه که دلهای بی وفا فراوان است ، اما تو ای همیشه ماندنی باور کن که  با تو میمانم تا آخر راه زندگی.
اگر بگویم جز تو هیچکس را در زندگی ام ندارم ، اگر اعتراف کنم که تنها تو را در قلبم دارم باور میکنی که من چقدر تو را دوست دارم ؟
باور کردنش سخت است اما امتحان آن مجانیست،  قلبم را از سینه بیرون می آورم تا باور کنی که تنها تو درون آن هستی.

 دوستت دارم همسفرم.


بهشت زیر پای توست

مادر بودن، مقامی بهشتی است، اما گاهی سخت ترین لحظات زندگی، در این جایگاه است.

اگر مادر باشید، قطعا این تجربه را در کوله بار خود دارید که گاهی، از اینکه به درخشش الماس گونه چشمان فرزند خود بنگرید، گریزانید و در آن دم، تنها نگاه خیس خود را به افقی دور می دوزید.

هر یک از ما همسفران که از لذت مادر بودن بهره مند شده ایم، شاید بارها شانه هایمان از سنگینی این تعهد آسمانی، خرد شده و قلبمان از غمی پنهان به تپش افتاده و احساس عجز و ناتوانی سراسر وجودمان را در برگرفته. هر یک از ما که با عفریته ی اعتیاد دست و پنجه نرم کرده ایم، بیش از آنکه به غم خود بیندیشیم به وجود پاک فرزند خود دلبسته ایم و در آن لحظات پرآشوب، درمانده، به تک تک ثانیه های آتیه او نظر افکنده ایم.

اما زمانی که باران رحمت الهی بر سر ما نیز باریدن گرفت و گام های لرزان خود را در فضایی نهادیم که بوی خوش امید در هر گوشه آن، استشمام می شد و فروغ خورشید درخشان آن، با بخششی بی منتها، پیکره ی نیمه جانمان را، با مهری بهشتی، حیاتی دوباره بخشید، خزیدن گرمای نشاط و سرزندگی را در رگ های یخ زده خانواده احساس نمودیم. و در این میان آنچه که شادی رجعت عشق و محبت را دوچندان می ساخت، تبسم های معصومانه فرزندی بود که او هم نوای سحرانگیز شکفته شدن گل های سپید رهایی را می شنید.

از عظمت کار یک همسفر همین بس که با اندیشه ای ژرف و با ملغمه ای از عشق و محبت، همدوش با مسافر خود، گام به گام به سوی رهایی رهسپار است و با قلبی مملو از عطوفت و مهر مادرانه، شکوفه باغ زندگیش را از تجربه یک زمستان سخت دور می سازد.

ای درخت پرگـــل من

نوبهــــارت ارغوان باد

با احترام، اکرم

 

عشق یک واژه نیست

عشق یک واژه نیست، یک معناست

نردبانی به عالم بالاست

مرگ با زندگی گره چون خورد

عشق در عمق آینه پیداست

هنر مردن است  آیا عشق

که چنین جادوانه و زیباست

واژه ای مبهم است و بی معنی

لیک تنها تجلی معناست

ورطه ای جاودانه بهر سقوط

که سقوطش عروج بر بالاست

بی زمان است این جزیره ی عشق

گرچه در عرصه ی زمان پیداست

عشق گم کردن من و تو و اوست

هر چه گم کرده ای همه آن جاست